یادداشتی برای شما نوجوان که بودم یک تبلت کارکرده خریدم. فکر میکردم یک معامله تاریخی انجام دادهام. از آن خریدهایی که آدم آماده است هر کسیرا دید بگوید دیدی؟ آدم باید بلد باشد خرید کند. همهچیز عالی بود. تا اینکه فهمیدم دستگاهی که خریدهام، عملاً بازنشسته شده. حس کلافگیاش هنوز یادم هست چون حس میکردم گیر افتادهام. پس کاری کردم… یک متن نوشتم و آگهی کردم و خیلی حرفهای منتظر معجزه نشستم. معجزه هم خیلی دیر نکرد؛ راننده موتورسیکلت اورژانس بود که خودش را برای مهاجرت به استرالیا آماده میکرد. اون به تبلت نیاز داشت، من هم به پولم. و از همانجا شروع شد. باقلوا را اینترنتی فروختم، به آدمهایی که حتی یک بار هم مزهاش را نچشیده بودند. کتاب فروختم بهکسانی که خیلی صادقانه میگفتند ما اهل کتابخواندن نیستیم! برای یک وکیل مهاجرت مشتری پیدا کردم. حتی با وزارت کشور روی پروژه ملی جوانی جمعیت کار کردم و اگر تا حالا سعی کرده باشید جوانهای امروزی را قانع کنید تا درباره ازدواج فکر کنند، میدانید بیشتر از شعار به اعصاب قوی و استراتژی حسابی نیاز دارید. مبلمان ایتالیایی را با قیمتی چهار برابر نمونههای معمولی فروختم. و جدیدتر از همه به یک استارتاپ کمک کردم تا محصول پیچیدهاش، که توضیح دادنش نیم ساعت طول میکشید، به دست اولین کاربرانش برسد.